الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

203

الخصال ( فارسى )

نميخواهم تو بودى كه در سخنرانى خود گفتى من بدخواه محمدم خدا اين آيه را نازل كرد كه بدخواه تو دم بريده است تو در دنيا و آخرت دم بريده‌اى تو بدخواه محمدى در جاهليت و اسلام هر آينه خدا فرموده است گروهى كه به خدا در روز قيامت ايمان دارند نخواهى ديدشان كه با دشمنان تند خدا و پيغمبر دوستى كنند ، تو هميشه با خدا و رسولش سر سختى كردى هر چه توانستى در برابر رسول خدا كوشش نمودى و سواره و پياده خود را جمع آورى كردى تا چون خدا تو را مغلوب كرد و چنبر مكر تو را بگردنت انداخت و نيرويت را سست كرد و مرامت را تكذيب نمود با تأسف از آن دست برداشتى و براى دشمنى با خانواده‌اش پس از او تلاش كردى منظورت از دوستى با معاويه همان دشمنى با خدا و رسول صلوات اللَّه عليه است با اينكه دشمنى و حسد ديرين تو نسبت به همه فرزندان عبد مناف برجاست نمونه تو در اين جا همانست كه شاعر گفته : به من طعنه زد عمر و خود خوار شد * بر نره شيرى چه گفتار شد نه‌اش همسرم تا برم آبروش * نه‌ام بنده باشد كه گويم خموش عمرو عاص در سخن شد ولى معاويه سخنش را قطع كرد ، گفت اى عمرو به خدا تو مرد ميدان او نيستى همان بهتر كه دنبالهء سخن را رها كنى عمرو غنيمت دانست و خاموش شد ، ابن عباس گفت معاويه او را واگذار تا او را با ننگ و عار چنان داغ كنم كه تا روز قيامت بندگان و كنيزان سرگذشت آن را بگويند و در مجالس و محافل با آن سرود خوانند ، ابن عباس گفت اى عمرو و آغاز سخن كرد ، معاويه دست بر دهان او گذاشت و گفت تو را سوگند مىدهم كه بس كنى و بد داشت كه اهل شام سخنانش را بشنوند ، آخر گفتارش بعمرو اين بود كه اى بنده گم شو تو نكوهيده‌اى و از هم جدا شدند .